اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

783

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

مر اين سخن را بيان كرد و گفت : ثم قال : « معناه ان المعرفة لم يكن لها سبب غير ان الله تعالى عرف العارف فعرف بتعريفه » . معنى اين سخن آن است كه معرفت را هيچ سبب نيست و نبود جز آنكه حق عز و جلّ عارف را شناسا گردانيد به خود تا به شناسا گردانيدن وى شناخت وى را ؛ و دليل بر اين آن است كه حق عز و جلّ مكونات را هست كرد و آنگه ملايكه را بيافريد و آنگاه آدم را بيافريد ، و ملايكه را عليهم السلام [ 213 الف ] گفت : انبئونى باسماء هؤلاء ؛ و ايشان را خبر نداد كه ايشان چه چيزاند به عجز مقر آمدند گفتند : سبحانك لا علم لنا الا ما علمتنا . محال باشد كه مكونات ظاهر را بىتعريف وى نشناسند ، و آنگه مكون غيب را بىتعريف وى چگونه شناسد ؟ ! آنكه حاضر شاهد مرئى را نشناسد ، غايب نامرئى را چگونه شناسد ؟ ! و آنكه آدم را عليه السلام تعليم كرد چنان كه گفت : وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ؛ آنگاه امر كرد و گفت : يا آدم انبئهم باسمائهم ؛ محال باشد [ كه آدم ] با مقام نبوتش با صفوتش و با خلافتش و با مسجودى ملايكه و با تخصيص خلقت وى بيدى و ديگر خصايص اسماء آسمان و زمين بىتعليم حق بداند ، و كسى كه وى را از اين معانى هيچ چيز نيست مكون اين چيزها را بىتعليم وى كى بداند ؟ ! و دليل ديگر بر اين قول آن است كه خداى عز و جلّ گفت مر مصطفى را صلى الله عليه و سلم : ما كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتابُ وَ لَا الْإِيمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً ، اى لجعلنا عرفت كتابنا و بيميننا اهديت الينا و لو لا جعلنا ما كنت انت من حيث انت تدرى ما الكتاب و لا الايمان . محال باشد كه سيد عالم را صلوات الله عليه ، و عارف‌ترين خلق را بىوى به وى راه نباشد ، آنگاه غير ورا بىوى به وى راه باشد ؟ ! ثم قال « و قال بعض كبار المشايخ البادى من المكونات معروف بنفسه لهجوم العقل عليه و الحق اعز من ان تهجم العقول عليه » . گفت آنچه پيدا است از مكونات به نفس خويش معروف‌اند ؛ از بهر آنكه عقل را بديشان راه است . و حق تعالى از آن عزيزتر است كه عقلها به وى راه يابند . اين سخنى عظيم است و لكن به مقدار فهم و وهم